مرتضى راوندى
334
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
از ستونهاى حياط مسجد به دار آويخته و در خارج شهرت دادند كه شيخ خودكشى كرده است . پس از مرگ استاد ، يكى از شاگردان زيرك او ، كه روستازادهاى بود از دهكدهء جور به نام حسن جورى كه بنا به وصيت شيخ خليفه به جانشينى او انتخاب شده بود ، زمام نهضت را به دست گرفت و در نيشابور شروع به وعظ و تبليغ نمود و پيروان و همفكران خود را متحد و متشكل نمود . سازمان جمعيت حافظابرو مىنويسد : « . . . هركس كه دعوت ايشان قبول مىكرد ، اسامى ايشان ثبت مىگردانيد و مىگفت حالا وقت اختفاست ، و وعده مىداد كه هرگاه اشارت شيخ شود و وقت ظهور شود مىبايد كه آلت حرب بر خود راست كرده و مستعد كارزار گردند . » « 227 » از اين سخنان كاملا پيداست كه هدف تبليغات شيخ خليفه و جورى دعوت به خروج عليه اولياى مغول و همدستان ايشان ، يعنى فئودالهاى بزرگ محلى بود . تبليغ به خروج زير لفافهء صوفيگرى صورت مىگرفت و رنگ تشيع ، كه مورد علاقهء عامهء مردم بود ، داشت . . . طريقت مزبور كه با ديگر طرايق درويشى فرق فراوان داشت منفور فئودالها بود . حسن جورى پس از مرگ استاد ، چنان كه ديديم ، راه نيشابور پيش گرفت . مدت دو ماه در آن شهر به فعاليت مخفى مشغول بود ؛ چون محل اقامت او مكشوف شد ، به مشهد رفت و از آنجا به ابيورد و خبوشان رهسپار گرديد و در طى پنج ماه از محلى به محل ديگر نقل مكان مىكرد . بنا به گفتهء حافظابرو : « . . . به هركجا كه يك هفته مىبود ، مردم تردد آغاز مىكردند و به حد ازدحام مىرسيد . » شيخ حسن جورى براى تبليغ نظريات اجتماعى و سياسى خود ، مدت سه سال به عراق و خراسان و بلخ و ترمذ و كرمان و هرات و قهستان سفر كرد و به گفتهء خود او در اين مدت « خلق بسيار بدين ضعيف روى آوردند . » شيخ بدون تظاهر در طول اين مدت ، در تمام دهات و شهرستانها تخم عصيان و انقلاب عليه بيدادگران را در قلوب مردم ناراضى مىكاشت ، به همين علت ، فئودالهاى بزرگ و روحانيان سنى وابسته به آنها به سختى نگران شدند و قصد جان او را كردند . بالاخره به فرمان امير ارغونشاه شيخ را در راه قهستان و نيشابور دستگير و در دژى محبوس مىكنند . مساعى و كوششهاى صميمانهء شيخ ، سرانجام به ثمر رسيد و رفتار ناهنجار و بيشرمانهء يك ايلچى مغول در دهكدهاى كاسهء صبر روستاييان را لبريز كرد و سرانجام انفجار و طغيانى ، كه مادهء آن از مدتها پيش آماده شده بود ، به وقوع پيوست . آغاز انقلاب مجمل فصيحى دربارهء جنبشى كه در قريهء باشتين به وقوع پيوسته ، چنين مىنويسد : « پنج نفر ايلچى مغول در خانهء حسين حمزه و حسن حمزه از مردم قريهء باشتين منزل كردند و از ايشان شراب و شاهد طلبيدند و لجاج كردند و بىحرمتى نمودند . يكى از دو برادر قدرى شراب آورد . وقتى كه ايلچيان مست شدند ، شاهد طلبيدند و كار فضيحت را به جايى رسانيدند كه عورات ايشان را خواستند . دو برادر گفتند ديگر تحمل اين ننگ را نخواهيم كرد ، بگذار سر ما به دار برود ؛ شمشير از نيام بركشيدند ، هر پنج مغول
--> ( 227 ) . حافظابرو ، تاريخ حافظابرو . ( نسخهء خطى فرهنگستان علوم تاشكند ) ، برگ a 474 ، به نقل از : نهضت سربداران .